سلام بر گوگولی مگولیا...
خوبین؟عجب بساطیه ها.من که یه روز نت ندارم روز دوم میام گودرمو باز میکنم میبینم به به کسایی که
سالی یه بارم اپ نمیکنن اپ کردنو...حالا کافیه من یه روز بیکار باشم و حوصله ام سر رفته باشه توی نت
پرنده هم پر نمیزنه.چه رسد به شما که ماشالله همه هم سرتون گرم زندگیتون:دیییی
5شنبه مراسم گرفتیم.پاگشا و تولد عروس!جای شما خالی خیلی خوش گذشت.انشالله عروسیای شما:)
خیلی همه چی خوب شد خداروشکر.من واسه تولد یه دونه بلیز خریدم که خیلی قشنگ بود و چون دیگه
واسه عروسمون گرفتم دوس ندارم واسه خودمم بگیرم.داداشم گوشی اپل داد.مامانم هم 2تا
النگو یکی واسه پاگشاش یکی واسه تولدش.البته با بابام:دییی تو رستوران شام خوردیم فک و فامیل
2تا خانواده بعد از دوستا هم واسه بعد شام دعوت کرده بودیم که اومدیم خونه بزن و برقص کردیم.در کل
خوب بود.
من هنوز روز زن واسه مامانم چیزی نگرفتم .امروز میرم بگیرم.هنوز نمیدونم.واسه مامی جوجو پول دادیم
جوجو هم واسه من پول داد.گف من نمیدونم چی بخرم و بخرم خوشت بیاد یا نه!باهم هم که نمیشه رفت
منم چندتا گزینه تو ذهنم هست که یا با اون پول یه کیف خیلی خوشگل مجلسی بگیرم یا یه مانتو
نمیدونم...
رابطه خودمونم زیاد تعریفی نداره...نمیخوام در موردش حرف بزنم.مسخره کردن؟بعد سربازی؟بعد سربازی...
جوجو هم همش میگه عوض شدی...خودش بود عوض نمیشد؟بیخیال:)
دیدین طلا و سکه چقد پایین اومد؟کلی طلا فروختیم.شانسه داریم؟!!!
نظرتون چیه با جوجو بریم حلقه مونو بخریم؟
دلم یه تحول اساسی میخواد.چیزی که زندگیمو کن فیکون کنه منظورم به ازدواج نیست.دیگه با اونم درست
نمیشم...
دقت کردین همه مشکل دارن؟:دی خب نخندین.من قبلا فک میکردم مثلا یه مشکلی که دارم حل بشه
دیگه زندگی عالی میشه به به دیگه بهتر از این نمیشه!ولی نخیر.هرکسی و میبینم یه مشکلی داره
که غصه بخوره و فکرش درگیر باشه و ارامش نداشته باشه.حالا شاید یکی از بیرون به قضیه نگاه کنه
بگه چقد بچه اس به این میگه مشکل؟بیخود خودشو درگیر کرده...ولی بالاخره ادم تا تو موقعیت طرف
نباشه نمیتونه قضاوت کنه.یه مشکل که حل میشه یکی دیگه...انگار عادت کردیم تو مشکلات غرق شیم
خدایا به دادمون برس....
انصاف نیست
که دنیا آنقدر کوچک باشد
بعله بعله....به سلامتی و خوشی و میمنت:دی تموم شد سربازی جوجو.هورااااا.امروز اخرین روزی بود که
رفت سر پست شننبه واسه امضای برگه ترخیصش میره.انقده خوشحالم نمیدونین که.اصلا باورم نمیشه
14ماه و هفت روز خدمت کرد:دی خوشحاله خودشم.امروز کلی تو پاسگاه با دوستاش عکس گرفتن .
راستش زود نگذشت.جونمون در اومد تا تموم شد.چه روزایی که تو سربازیه جوجو نداشتیم.6ماه تو یه شهر
دیگه بود تا کارش درست شد اومد شهر خودمون.اصلا دلم نمیخواد اون روزا برگرده.خدراوشکر که تموم شد.
حالا منتظر میمونیم تا مامی جوجو بهانه کارشو بیاره یه مدت:دیییی فک کن!!!خودکشی میکنم دیگه
ولی خودمونیم خیلی بیخیاله.
هوا هم که هوای دونفره.جون میده واسه گشتنه با نامزدت:(تو خونتونم که یه دونه نامزد داشته باشین
فک کنین دیگه من چی میکشم:(((
مرسی واقعا از ایده هاتون واسه تولد.شرمنده کردین:)))
یه دونه کیف و کفش نامزدونه خریدم به نیت اینکه زود نامزد شم استفاده بکنم عکسشو میذرام
عکس هم چون خواستین میذارم.ولی شرمنده فقط اونایی که دیدمشون رمز میدم.ازشونم خواهش
میکنم نذارن از اعتماد کردنم پشیمون بشم.خواهش میکنم
من باید چاق بشم چیکار کنم:(((نمیتونم غذا بخورم.
عکس حذف شد
به به سلام بفرمایید خواهش میکنم.خیلی زحمت کشیدین.لطف کردین:دییییی
من هنوزم از جو مراسم بیرون نیومدم.خب بذارین از اول بگم.5شنبه صب که پاشدم مستقیم رفتم حموم
مامانمم قبل من رفته بود.لباسمم باید میبردم خیاط درست میکرد یکم از رو سی//نه کیپ نبود.برگشتم
ساعت 11رفتیم ارایشگاه ماو عمه و دختر عمه.یکی یکی هر کدومو درست کردتا4.5 کار همه تموم شد
برگشتیم خونه.قرار بود بریم اتلیه وقتم گرفته بودیم که جور نشد متاسفانه.
جشن از ساعت 7بود ماساعت 6بود رفتیم تالار.واسه دم ورودی سالن اضافه پول گرفته بودن که
درستش کنن وقتی عروس دامادم میومدن رو همون مشعل ها اتیش بازی اینا داشت.خیلی باحال شده
بود کلا.کل جشن عالی برگذار شد.بی نظیر بود همه چی.ببخشید دیگه اینجا نمیتونم عکس بذارم.تو ف.ب
میذارم.حجم عکسام زیاده نمیتونم کمشون کنم از سن و ورودی تالار میخواستم بذارم.
وای چشمتون روز بد نبینه من تو تالار مردم از پا درد.دیگه اخراش که همه شام میخوردن رفتم کفشمو
عوض کردم کفش تخت بیرون پوشیدم.یکم ضایع بود ولی بهتر بود.پاهام تاول زده.هنوزم درد دارم و نمیتونم
خوب راه برم:)))حتی شب خوابیدم صب پاشدم مچ دستمم درد میکرد.من تو خونه ام کلی میرقصما
خودتون تصور کنین دیگه اونجا چجوری بودم:)دیگه یه داداش که بیشتر نداریم.
بعد شامم رفتیم خونه عروسمون یکم زدن رقصیدن.برگشتیم
همه دهنشون باز مونده بود انقد همه چی خوب بود.خداروشکر.خیلی خوشحالم که خوب شد.یه روز قبل
مراسم داداشم اینا رفته بودن با کلی لباس تو اتلیه عکس گرفته بودن 3تاشونو بزرگ اورده بودن تو تالار.ینی
عکسا بی نظیر بود.محشر.اون عکسی که تو ف.ب گذاشتم انگار مدل برند عینکی چیزی شدن:دی
بچه ها جون؟20روز دیگه تولد نامزد داداشمه.میخوایم یه مراسم توپ بگیریم شام تو رستوران و بعدشم تو
خونه بزن و برقص .البته هم پاگشا میشه هم تولد.چی پیشنهاد میدین؟از کارایی که باید بکنیم و خوراکی و
و کادو ها....
برم اتاقمو تمیز کنم.اگه کسی ببینه وحشت میکنه.فقط یه جای خالی این وسط گذاشتم که بشینم دورو
برم و و میزو روی تخت و همه جا لباس و کتاب و ات اشغاله ...جوجو اینجوری ببینه نیمگیرتم:دی
سلام دوست جونیا
دیگه چیزی به جشنمون نمونده 2روز!نیمدونم چرا من استرس دارم و هولم!انگار من عروسم.سرما خوردم
نمیدونم از استرسه یا چی؟؟!ادمم تو هوا سرما میخوره؟!واقعا که:دی
کارت هارم دادیم تموم شد.به مامی جوجو هم کارت دادم ولی نمیاد .چه میدونم میگه زشته .خیلی دلم
میخواست میبود.یه کمم بهش گفتم ولی دوس نداشتم زیاد اصرار کنم.انتطار داشتم داداشمم به جوجو
بگه.ولی از اون لحاظ که عموم اینا میشناسن جوجورو فک کنم نگفته!بد میشد دیگه.
تالار از ساعته 7اِ امروز ارایشگاه زنگ زده گفته11صب بیاین:)اخه میخوایم 5اماده باشیم که بریم اتلیه
که زودتر از 7هم باید تالار باشیم.انشالله همه چی خوب پیش بره.
یه خبر خوب!امروز با مامی جوجو رفتیم یه دونه نشون خریدیم یه اویز با یه دونه انگشتر که جفتشون
از این طلاها هستن شنی؟!طرح رعدش.
برگشتنی هم تو کوچشون یکی از همسایه هاشون منو با مامی دید.مامی هم هول شد که چی بگه
سوتی داد:(اه مردم بیکارنا.فوضول به تو چه اخه.خیلی اعصابم خورده.
دیگه روزارو داریم میشماریم واسه تموم شدن سرب///ازی جوجو!بعدشم که مشکل کار هست:(((
باید منتظر باشیم جایی استخدام بکنه!؟!؟
خداجونم فقط امیدم به تواِ.تنهام نذار.خودت که میدونی جوجو هم کسی و نداره که کاری بکنه.پشتمون
باش.تا حالا همه چیو خودت درست کردی از این به بعدم هوامونو داشته باش.
دوست جونا دعامون کنین.
سلاااام
اومدم عرض ادبی بکنم و برم:)
بالاخره لباس خریدم راحت شدم.دیگه کل اینجارو گشتیم یه چیز خوب پیدا نکردیم که دیگه تصمیم براین
شد که بریم تبریز خرید کنیم.رفته بودم گل واسه سن سفارش بدیم برگشتنی یه جا مونده بود نرفته بودیم
پیاده شدیم فقط ببینیم چیا داره که قشنگ افتادیم تو هچل!!!مامانم یه پیراهن بژ:دی خرید من یه دونه پیرهن
کوتاه که پشتش بازه و طلایی و مشکیه و دختر عمه ام که لباس گرفته بود و نمیخواست بخره اونم خرید
کرد:دی روز بعدشم با داداشم رفته بودیم کارت های دعوت رو بگیریم باداداشم رفتیم کفش هم خریدم:)
پیاده شدم اساسیا....دیگه چه کنیم.یه دونه داداش که بیشتر نداریم:دییییییی حالا چقدم که با هم را
میایم.
درس هم که بی درس.خانم های محترم که درس میخونن راهنمایی کنن که چیکار کنم حس درس بیاد؟
من ادم بشو نیستم مثه اینکه.
اوه اوه کلاس زبانمون شروع شده.چقد سخته واقعا!خدا به دادمون برسه.
اتاقم وضعش داغونه.یعنی افتضاح...:(((
هنوز وقت ارایشگاه نگرفتیم:(فرددا باید بریم وقت بگیریم و میخوایم اتلیه هم بریم با دختر عمه ام:دی
باید اونجام یه سر بریم...
ادامه مطلب عکس لباسمه
سلاااااام دوست جووونااااااااا هوراااااااااااا من اومدم
2هفتس ننوشتما.ایول به من.راستش همش مهمون داشتیم نمیشد اصلا.میومدم میخوندم ولی
وقت واسه پست گذاشتن نبود.
27اسفند رفتیم محضر واسه عقد داداشم.نمیدونین چه برفی میومد.خیلی باحال بود.بعد عقد عروس
جون اومد خونمون فقط خودمون بودیم:دی زدیم رقصیدیم بعد دیدم حال نمیده پاشدیم رفتیم خونه عروس
:)اونجام که مهمون نبود!خودشون بودن.خلاصه یکم اونجا رقصیدیم داداشمو شام دعوت کرده بودن اونا
موندن ما برگشتیم.یه چیز بد!!عقدشونو اشتباهی نوشته 28اسفند.خیلی بده اینجوری اصلا دوس
دارم.مثلا یکی یه روزی از سال به دنیا میاد یه روز دیگه تو شناسنامه است و اینجوری...از شانس
اینا هم اینجوری شد.
عیدم که جایی نرفتیم.اخراش از باکو مهمون اومد امروز رفتن.انقد سرم شلوغ بود که نگو.با اینکه کار
خاصی هم نمیکردم نمیدونم چرا وقت واسه هیچی نبود.
سیزده به در هم باکلی دوست و فامیل و اینا رفتیم یه جای خوووووب:دی ولی کوفتم شد به دلایلی
الانم پس لرزه هاش ادامه داره:(
یه خبر خووووب.جوجو 7اردیبهشت تموم میکنه انشالله.یعنی دقیقا سه هفته دیگه!دیگه شمارش
معکوس شروع شده.خوشحالم خیلی.جوجو هم که همش تو خونه فداش بشم تیکه میندازه به مامی
که خواستگاری کیه و اینا ولی به جایی نمیرسیم طبق معمول.منتظر بعد سربازیشم میمونیم ببینیم
چی میشه دیگه چی میگن!
نمیدونم گفتم یا نه یکی از بانک ها اگهی استخدام داشت اتفاقا مهندس برق هم میخواست.توبعضی
شهرها بود که شهر ماهم جزو اونا بود(یعنی اخرش بودا)مام که از خدامونه جوجو کارمند بانک شه
ثبت نام کردیم.28 فروردین امتحان داره.یه کتاب گرفته که تست های استخدام بانک و داره.داره میخونه
انشالله که خدا کمک کنه و جوجو هم قبول شه.دیگه چی از خدا میخواییم!!!
31فروردین هم جشن نامزدیه داداشمه و از فردا باید برم دنبال لباس.خدا کنه یه چیز خوب پیدا کنم
اخه قرار بود شهریور بگیرن و منم خوشحال بودم که تا اون موقع منم نامزد میشم و یه جا هست
لباسای فوقولعاده قشنگ واسه کسایی که نامزدن داره!!!!میخواستم ازاونا بپوشم که نمیشه دیگه.
حیف!اشکال نداره چه کنیم دیگه.
وای من هوای بهارو خیلی دوس دارم.خیلی خوشحالم زمستون تموم شده و هوا خیلی خوبه.نه سرده نه
گرم.با اینکه خودم بچه زمستونم!
فعلا همین دیگه....
بالاخره سال 90 هم تموم شد و ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم.
تو سال نود اتفاق خاصی واسه منو جوجو نیوفتاد.کل سالو جوجو سرباز بود.دیگه 1ماه موند که تموم کنه
انشالله.فعلا هم که در مرخصی استعلاجی به سر میبره.خداروشکر خوبه حالش.
داداشتم بطور رسمی نامزد شد.دیروز تو محضر عقد کردن بعد 13 قراره تو خونه جشن عقد بگیریم.گفته
بودم یکی از فامیلای عروسمون فوت شده؟بخاطر اون باید عیدبگذره بعد.عیدهم که میرن سفر:((خب منم
دلم میخواد نگین چرا ناراحتی-البته با جوجوم نه باکسی دیگه-واِلا دارن التماسم میکنن بریم با مامانم
خونه خالم.بیچاره مامانم دلم براش میسوزه.بخاطر من موند خونه:(یکی نیس بگه اخه ارزش داره؟
کلی با جوجو از دست مامانش ناراحتیم.جوجو هم خیلی ناراحته از بعد قضیه داداشم.میگه قبلا میگفتم
زوده واسم.ولی الان که میبینم همه دوروبریام همه هم سن و سالام ازدواج کردن.تا الان میگفتم وقت
دارم بمونیم.ولی الان...همش خودمو زجر دادم تورو زجر دادم اخرشم هیچی.معلوم نیس اخر و عاقبتمون
چی بشه.با جوجو عکسای داداشمو نامزدشو میبینیم کلی حسودیمون میشه.گناهمون چیه؟:(((ببخشید
اگه انرژی منفیم همش.
امشب بابام میره گرج*ستان.5هم داداشم اینا میرن مسافرت.میمونه منو مامانمو ماشین:دی
خلاصه دیگه اینم از زندگیه ما.خدا منو ببخشه که انقد مامانمو اذیت میکنم.خیلی عذاب وجدان دارم
کلاس زبانمون وقفه خورده بود از این ترم دوباره میریم.رفتم ثبت نام کردم.واسه عیدم چیزی نخریدم
چون احساس میکنم جنسای بازار همشون بنجولن .اونایی هم که نیستن قیمت هاشون کاذبن.بعد
عید میخرم همه چی.
دوستای خوبم امیدوارم همگی سال خوبی در انتظارتون باشه و به هرچی که میخواین برسین و همیشه
شاد وخوشیخت باشین.
پ.ن:چقد یه دونه نامزد شدن خرج داشت:)
جوجو یادتونه گفتم میخواد عمل کنه.امروز رفت عمل.
خیلی نارحت بودم نمیتونم پیشش باشم.بعد از ظهر گفت بهشون گفتن دکتر نمیدونم فلان ساعت میاد
جوجو هم همه رو فرستاده بود که برین (به زور)وقتی دکتر اومد میاین(دکتر گفته بود2میاد که بالاخره
6وگذشته بود تشریف اوردن به جوجو هم گفته بود که 9پذیرش بگیره تا2هم چیزی نخوره.بیچاره
جوجوتا 7چیزی نخورد گشنش شده بود خیلی.خب یکم به وقت دیگران احترام بذارین.همیشه قرار
نیس دنیا اینجوری بمونه .شمام ارباب رجوع جای دیگه میشین شمام کارتون جای دیگه میوفته-بعد عمل
هم نمیدونم چیزی خورد یا نه)
جوجو از اونجا اومده بود بیرون بعد 1ساعت دیده بود مامانش هنوز اونجاس نرفته.منم گفته بودم نمیتونم
بمونم گف باشه پاشو بیا کسی نیس.با مامانش میرن با ماشین دور بزنن منم رفتم بیرون دیدمشون.
که دیگه تا شب با هم بودیم. فداش بشم انقد ناراحت بودم نگاش میکردم.یکم میترسید یکم
خجالت میکشید استرس داشت ولی
نمیخواس نشون بده بدتر شده بود...از غصه داشتم میترکیدم اومدن سرم زدن بهش که دیگه دیر
شده بود من مجبور بودم برگردم دکتر تازه اومده بود.من که رسیدم خونه مامی جوجو زنگ زد که بگه
جوجورو بردن اتاق عمل.وقتی هم در اومد داداشش اس داد که دراومده ولی بهش ارامبخش زدن
خوابید.الانم هرچی اس میدم ج نمیده خوابه...
الان مامانش پیششه.صب مرخص میشه.کاش کسی نره من بتونم ببرمش خونه.
دلم پره از خیلی چیزا....از هیچی راضی نیستم ناشکری نمیکنم ولی هیچی باب میلم نیس:(((
اوضاع خونه هم که نیازی به گفتن نیس فک کنم...اه.خونه تکونیه شدیییید
دوست منو جوجو با هم نامزد کردن:)
بعله همونطور که پیداست از عنوانم داداشم داره داماد میشه.
دیشب رفتیم خواستگاری.خسته شدم از بس نشستم.بزرگترا که همش داشتن از چیزای دیگه
حرف میزدن همش نمیدون د///لا///رو اب//هو/ا و همه چی دیگه...یکم که نشستیم عروس چایی
اورد رفت بعد گفتیم برن با هم حرف بزنن رفتن دیگه انگار نه انگار این با هم دوستن دقیقا 1ساعت و5مین
داشتن حرف میزدن حوصله ام سر رفت.یعنی حرفی مونده بود بزنن؟عجبا:))))
اومدن مارو جلو زدن اینا.من که دیگه چشم از خودمون اب نمیخوره.بیخیال شدم:دییی
انشالله که همه جوونا خوشبخت بشن.
من تا حالا خواستگاری نرفته بودم.بد نبود.اخر سرم که حرفشون تموم شد عروسم اومد نشست
مامانم پرسید که چی شد نتیجه اوکی دادن..بعدش گفتیم که اگه اجازه بدین یه هدیه ناقابلی اوردیم
و....خلاصه نشون کردیم اومدیم:دیییییییی
اگه گفتین امروز چه روزیه؟:دی زیاد روز جالبی نیس فک نکنین:)سال پیش 1اسفند بود جوجو رفت سربازی
اصلا نمیخوام بهش فک کنم انقد که بد بود.1سالم گذشت از روش..چه روزای سختی که نداشتیم
تو این یک سال .ولی عوضش یادش بخیر روزایی که جوجو میخواست بیاد انگار دنیارو به من میدادن
یکم که دیر میکردم مامی جوجو زنگ میزد جوجو داره میادا نمیای پس؟!فقط میتونم بگم خداروشکر که
گذشت.راستش با اینکه تو این 4سال و خورده ای(اگه از روزای بدی که داشتم و سختیاش فاکتور بگیریم)
خیلی روزای خوبی هم داشتیم ولی نمیخوام زمان برگرده عقب دوباره...
واسه داداشم خواستگاری رفتن.فردا هم قراره بابای دختره داداشمو ببینه باهاش حرف بزنه.داداشم
از من 1سال بزرگتره.سربازی هم نرفته:( منم زیاد راضی نیستم.از اینده میترسم...
ولی خب نظره من کیلو چنده این وسط:دی دیروز رفتیم نشون خریدیم اخه مثله اینکه قراره فردا شبم
بریم خونشون که مثلا پسر دختر و ببینه!!نه اینکه ندیدن!!!
انشالله خدا همه جوونارو عاقبت به خیر کنه....
دیروز اتاق جوجورو تمیز کردیم در حد تیم ملی.یعنی خونه تکونیش کردیم.فداش بشم جوجو هم یکم حال
نداشت نشسته بود کتابخونه رو گردگیری میکرد انقد خوردنی بود اون موقع.یکم حال نداشت مظلوم شده
بود...دلم میخواست قورتش بدم .
از اوضاع خودمم بخوام بگم.دارم تحمل میکنم دیگه.چاره دیگه ای نیست.
جوجو این یه هفته رو مرخصی گرفته.وقتی مرخصیش تموم شد عمل داره;)(بچم از بس سرپا ایستاد:(((
واسه عملشم 3هفته استعلاجی میدن یعنی 4فروردین اینا میره دوباره اونم استراحت در یگان که
میره میشینه تو...بعد اونم 1ماه بعد انشالله 4اردیبهشت اینا تموم میشه ...